رامتین و ترس از آینده
راهرو خیلی شلوغ و پرسر و صدا بود
رامتین در راهروی پرجمعیتِ مدرسه راه میرفت و کولهپشتیاش سنگین تر از همیشه، محکم به پشتش میخورد؛ انگار خودش هم پر از فکرهای سنگین بود
روی دیوار پوسترهایی بود که روی آنها نوشته شده بود:
آیندهی تو « DEINE ZUKUNFT»
دانشگاهها، دورههای آموزشی، شغلهایی با اسمهای بلندِ انگلیسی
دانشآموزان گروه گروه جلوی پوسترها ایستاده بودند و به آنها اشاره میکردند و تندتند حرف میزدند بعضی میخندیدند، بعضی بحث میکردند که کدام شغل پول بیشتری دارد، کدام شهر باحالتر است، ورود به کدام دانشگاه سختتر است
رامتین نگاهش را روی زمین نگه داش. مغزش پر از فکرهای مفتلف بود
اگر هیچوقت نتوان مراهم را پیدا کنم چه؟
اگر آلمانیام به اندازه کافی خوب نشود چه؟
اگر همه راهشان را پیدا کنند و من نه چه؟
سر و صدای راهرو کمکم تمام شد و رامتین برای چند لحظه فقط ضربان قلب خودش را می شنید همان سوالات پراضطراب همیشکی دوباره به ذهنش حمله کردند سنگینی کوله پشتی را بیش از هر زمان دیگری حس می کرد. باخودش فکر کرد:
شاید این سنگینی فقط بخاطر سنگینی کتاب ها نباشد شاید بخاطر سنگینی بار افکاری باشد که هر روز با آنها درگیرم
رامتین و ترس از آینده
راهرو خیلی شلوغ و پرسر و صدا بود
رامتین در راهروی پرجمعیتِ مدرسه راه میرفت و کولهپشتیاش سنگین تر از همیشه، محکم به پشتش میخورد؛ انگار خودش هم پر از فکرهای سنگین بود
روی دیوار پوسترهایی بود که روی آنها نوشته شده بود:
آیندهی تو « DEINE ZUKUNFT»
دانشگاهها، دورههای آموزشی، شغلهایی با اسمهای بلندِ انگلیسی
دانشآموزان گروه گروه جلوی پوسترها ایستاده بودند و به آنها اشاره میکردند و تندتند حرف میزدند بعضی میخندیدند، بعضی بحث میکردند که کدام شغل پول بیشتری دارد، کدام شهر باحالتر است، ورود به کدام دانشگاه سختتر است
رامتین نگاهش را روی زمین نگه داش. مغزش پر از فکرهای مفتلف بود
اگر هیچوقت نتوان مراهم را پیدا کنم چه؟
اگر آلمانیام به اندازه کافی خوب نشود چه؟
اگر همه راهشان را پیدا کنند و من نه چه؟
سر و صدای راهرو کمکم تمام شد و رامتین برای چند لحظه فقط ضربان قلب خودش را می شنید همان سوالات پراضطراب همیشکی دوباره به ذهنش حمله کردند سنگینی کوله پشتی را بیش از هر زمان دیگری حس می کرد. باخودش فکر کرد:
شاید این سنگینی فقط بخاطر سنگینی کتاب ها نباشد شاید بخاطر سنگینی بار افکاری باشد که هر روز با آنها درگیرم
رامتین و ترس از آینده
آن شب، آشپزخانه بوی سیبزمینیِ سرخشده و زردچوبه میداد. مامان خسته بود، اما آرام بین گاز و میز حرکت میکرد. صدای تلوزیون از سالن به گوش می رسید. روی میز، یک دستهی کوچک نامه بود؛ بضها، فرمهای اداری، چیزهایی که تقریباً همیشه رویشان نوشته بود فوری یا مهم
آن شب بابا دیر به خانه آمد در را بست و با آهی کفشهایش را درآورد و روی صندلیاش ولو شد
Viel Arbeit, wenig Geld با لبخندی خسته گفت: کار زیاد، پول کم
.مثل همیشه با ترکیبی از آلمانی و فارسی با هم صحبت می کردند، دو زبان را مثل نخها در هم میبافتند
:بابا کمی غذا برای خودش کشید و گفت
خب، مدرسه چطور بود رامتین؟ چیزی یاد گرفتی که به درد آیندهات بخوره؟
دوباره همان کلمه پر اضطراب به وسط آمد: آینده
رامتین شانه بالا انداخت. امروز درسی با عنوان معرفی مسیرهای آینده داشتیم دربارهی شغلها حرف زدند، دربارهی مشاغل مختلف و فرصتهای آیدنه صحبت کردند
بابا گفت: «آلمان کلی امکانات داره راحت میتونی انتخاب کنی چکاره میخوای بشی فقط باید خوب درس بخونی، ها؟ اونوقت آیندهات امنه؛ خیلی بهتر از ایران. او این را با محبت گفت؛ و همین کار را سختتر میکرد، نه آسانتر. کلمهی «آینده» مثل دستی نامرئی روی سینهی رامتین فشار میآورد اما او نمی خواست با صحبت درباره ترسهایش پدر و مادرش را نگران کند و خودش را مجبور کرد یک لبخند کوچک بزند
آره تمام تلاشم را میکنم
کمی دیرتر رامتین در اتاقش روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود
: ایران و آلمان توی ذهنش مثل دو کانال تلویزیونی بودند که همزمان پخش میشوند هر دو آشنا بودند، و در عین حال هر دو گیجکننده باخودش گفت
این همه امکانات چه معنایی دارد وقتی هنوز خودم نمی دانم میخواهم برای آینده چکار کنم؟
رامتین و ترس از آینده
آن شب، آشپزخانه بوی سیبزمینیِ سرخشده و زردچوبه میداد. مامان خسته بود، اما آرام بین گاز و میز حرکت میکرد. صدای تلوزیون از سالن به گوش می رسید. روی میز، یک دستهی کوچک نامه بود؛ بضها، فرمهای اداری، چیزهایی که تقریباً همیشه رویشان نوشته بود فوری یا مهم
آن شب بابا دیر به خانه آمد در را بست و با آهی کفشهایش را درآورد و روی صندلیاش ولو شد
Viel Arbeit, wenig Geld با لبخندی خسته گفت: کار زیاد، پول کم
.مثل همیشه با ترکیبی از آلمانی و فارسی با هم صحبت می کردند، دو زبان را مثل نخها در هم میبافتند
:بابا کمی غذا برای خودش کشید و گفت
خب، مدرسه چطور بود رامتین؟ چیزی یاد گرفتی که به درد آیندهات بخوره؟
دوباره همان کلمه پر اضطراب به وسط آمد: آینده
رامتین شانه بالا انداخت. امروز درسی با عنوان معرفی مسیرهای آینده داشتیم دربارهی شغلها حرف زدند، دربارهی مشاغل مختلف و فرصتهای آیدنه صحبت کردند
بابا گفت: «آلمان کلی امکانات داره راحت میتونی انتخاب کنی چکاره میخوای بشی فقط باید خوب درس بخونی، ها؟ اونوقت آیندهات امنه؛ خیلی بهتر از ایران. او این را با محبت گفت؛ و همین کار را سختتر میکرد، نه آسانتر. کلمهی «آینده» مثل دستی نامرئی روی سینهی رامتین فشار میآورد اما او نمی خواست با صحبت درباره ترسهایش پدر و مادرش را نگران کند و خودش را مجبور کرد یک لبخند کوچک بزند
آره تمام تلاشم را میکنم
کمی دیرتر رامتین در اتاقش روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود
: ایران و آلمان توی ذهنش مثل دو کانال تلویزیونی بودند که همزمان پخش میشوند هر دو آشنا بودند، و در عین حال هر دو گیجکننده باخودش گفت
این همه امکانات چه معنایی دارد وقتی هنوز خودم نمی دانم میخواهم برای آینده چکار کنم؟
رامتین و ترس از آینده
در ایران، آفتاب خیلی داغتر بود رامتین بالکن را به یاد آورد؛ گلدانهای شمعدانی، بوی چای، بوقِ همیشگیِ ماشینها در خیابان پایین
صدای بزرگترها را از آشپزخانه می شنید:
کار نیست، حتی برای کسی که مدرک دانشگاهی داره قیمتها دوباره رفته بالا همه میخوان از این کشور برن اینجا آیندهای نیست همهی کلمهها را دقیق نمیفهمید – تورّم، تحریم، بیکاری – اما حس اتاق را خوب میفهمید: سنگین، گیرکرده، بیامید آینده در آنجا اغلب شبیهِ دری بود که بسته مانده
یک شب شنید که پدر و مادرش در تاریکیِ راهرو آرام دربارهی «آلمان» پچپچ میکنند؛ صداهایشان همزمان پر از ترس و پر از امید بود آلمان مثل دری بود که شاید بسوی آینده باز شود
حالا اینجا بودند؛ در آلمان، کشوری سرد، با خیابانهای مرتب، فرمهای طولانی و آنقدر «امکان» برای آینده که آدم از شنیدنشان سرگیجه میگرفت اما گاهی سینهاش هنوز تنگ میشد؛ انگار همان ناامیدیِ قدیمی خودش را توی یک چمدان جا داده و با آن سفر می کرد
رامتین و ترس از آینده
در ایران، آفتاب خیلی داغتر بود رامتین بالکن را به یاد آورد؛ گلدانهای شمعدانی، بوی چای، بوقِ همیشگیِ ماشینها در خیابان پایین
صدای بزرگترها را از آشپزخانه می شنید:
کار نیست، حتی برای کسی که مدرک دانشگاهی داره قیمتها دوباره رفته بالا همه میخوان از این کشور برن اینجا آیندهای نیست همهی کلمهها را دقیق نمیفهمید – تورّم، تحریم، بیکاری – اما حس اتاق را خوب میفهمید: سنگین، گیرکرده، بیامید آینده در آنجا اغلب شبیهِ دری بود که بسته مانده
یک شب شنید که پدر و مادرش در تاریکیِ راهرو آرام دربارهی «آلمان» پچپچ میکنند؛ صداهایشان همزمان پر از ترس و پر از امید بود آلمان مثل دری بود که شاید بسوی آینده باز شود
حالا اینجا بودند؛ در آلمان، کشوری سرد، با خیابانهای مرتب، فرمهای طولانی و آنقدر «امکان» برای آینده که آدم از شنیدنشان سرگیجه میگرفت اما گاهی سینهاش هنوز تنگ میشد؛ انگار همان ناامیدیِ قدیمی خودش را توی یک چمدان جا داده و با آن سفر می کرد
رامتین و ترس از آینده
: امروز، خانم مایر، معلم مشاورهی شغلی، گفت
امروز میخواهیم دربارهی ایدههای شما برای آیندهی شغلیتون حرف بزنیم؛
رو به تخته برگشت و با حروف درشت نوشت
TRAINING – UNIVERSITY – INTERNSHIP – CV
.دستها فوراً بالا رفتند
من میخوام مهندس بشم
من میخوام پزشکی بخونم
.این همه آینده در یک کلاس جا شده بود
و تو، رامتین؟ خانم مایر با لبخندی مهربان بطرف او برگشت و گفت
خودت رو یک روز آینده در چه شغلی میبینی؟
سی سر در کلاس به سمت رامتین برگشت. صورت رامتین داغ شد و زبانش توی دهانش زیادی بزرگ به نظر میرسید. آهسته گفت: «من… هنوز نمیدونم فکر میکنم به زمان بیشتری احتیاج دارم
چند نفر زیر لب چیزی گفتند؛ نه از روی مسخرهکردن، فقط از روی کنجکاوی اما همین هم کافی بود تا رامتین دلش بخواهد بتونه از اونجا ناپدید بشه
خانم مایر با ملایمت گفت: وقت داری تو ماههای بعدی با هم این موضوع رو کشف میکنیم، باشه؟ لازم نیست امروز همهچیز رو بدونی
:صدایش مهربان بود اما درون رامتین، صدای دیگری زمزمه کرد
تو عقب افتادی. بقیه از قبل برنامه دارند
رامتین و ترس از آینده
: امروز، خانم مایر، معلم مشاورهی شغلی، گفت
امروز میخواهیم دربارهی ایدههای شما برای آیندهی شغلیتون حرف بزنیم؛
رو به تخته برگشت و با حروف درشت نوشت
TRAINING – UNIVERSITY – INTERNSHIP – CV
.دستها فوراً بالا رفتند
من میخوام مهندس بشم
من میخوام پزشکی بخونم
.این همه آینده در یک کلاس جا شده بود
و تو، رامتین؟ خانم مایر با لبخندی مهربان بطرف او برگشت و گفت
خودت رو یک روز آینده در چه شغلی میبینی؟
سی سر در کلاس به سمت رامتین برگشت. صورت رامتین داغ شد و زبانش توی دهانش زیادی بزرگ به نظر میرسید. آهسته گفت: «من… هنوز نمیدونم فکر میکنم به زمان بیشتری احتیاج دارم
چند نفر زیر لب چیزی گفتند؛ نه از روی مسخرهکردن، فقط از روی کنجکاوی اما همین هم کافی بود تا رامتین دلش بخواهد بتونه از اونجا ناپدید بشه
خانم مایر با ملایمت گفت: وقت داری تو ماههای بعدی با هم این موضوع رو کشف میکنیم، باشه؟ لازم نیست امروز همهچیز رو بدونی
:صدایش مهربان بود اما درون رامتین، صدای دیگری زمزمه کرد
تو عقب افتادی. بقیه از قبل برنامه دارند
رامتین و ترس از آینده
آن شب رامتین نمی توانست بخوابد. سؤالهای اظطراب آور مربوط به آینده دوباره برگشتند و اینبار رامتین فکر می کرد چقدر سختتر هستند. با خودش گفت
دوست دارم در آینده چکاره بشم؟
اگر آلمانیام هیچوقت به اندازه کافی خوب نشه چی؟
اگر هیچجا منو به عنوان کارآموز، دانشجو، یا هرچیزی نخوان چی؟
روی تخت بلند شد و نشست و دفتر و مدادش را برداشت و شروع به کشیدن کرد. یک ساعتشنی کشید. در نیمهی بالایی نوشت ایران و در نیمهی پایینی نوشت آلمان. در وسط، جایی که شن باید رد میشد، یک ترک کوچک کشید. بعضی دانههای شن از بالا به پایین افتاده بودند ولی تعداد زیادی از اونها در وسط گیر کرده بودند. بالای ساعتشنی تصویری از کوه و خورشید کشید؛ تکههایی از ایران، وطن. در پایین، خانههایی با سقف قرمز و یک ایستگاه اتوبوس کشید؛ تکههایی از آلمان، مهاجرت کنارش یک کولهپشتی کوچک اضافه کرد زیر همهی اینها، با حروف ریز نوشت
حس میکنم در زمان گیر افتاده ام و قدرت انتخاب ندارم
مدت زیادی به نقاشی نگاه کرد حس کرد این طرح حس واقعی او را نشان می دهد حس نمیکرد دارد اغراق میکند یا طرح بی معناست؛ حس می کرد این طرح تجسمی صادقانه از حس حاضر اوست. برگه را از دفتر کند و آرام توی کولهاش سراند
رامتین و ترس از آینده
آن شب رامتین نمی توانست بخوابد. سؤالهای اظطراب آور مربوط به آینده دوباره برگشتند و اینبار رامتین فکر می کرد چقدر سختتر هستند. با خودش گفت
دوست دارم در آینده چکاره بشم؟
اگر آلمانیام هیچوقت به اندازه کافی خوب نشه چی؟
اگر هیچجا منو به عنوان کارآموز، دانشجو، یا هرچیزی نخوان چی؟
روی تخت بلند شد و نشست و دفتر و مدادش را برداشت و شروع به کشیدن کرد. یک ساعتشنی کشید. در نیمهی بالایی نوشت ایران و در نیمهی پایینی نوشت آلمان. در وسط، جایی که شن باید رد میشد، یک ترک کوچک کشید. بعضی دانههای شن از بالا به پایین افتاده بودند ولی تعداد زیادی از اونها در وسط گیر کرده بودند. بالای ساعتشنی تصویری از کوه و خورشید کشید؛ تکههایی از ایران، وطن. در پایین، خانههایی با سقف قرمز و یک ایستگاه اتوبوس کشید؛ تکههایی از آلمان، مهاجرت کنارش یک کولهپشتی کوچک اضافه کرد زیر همهی اینها، با حروف ریز نوشت
حس میکنم در زمان گیر افتاده ام و قدرت انتخاب ندارم
مدت زیادی به نقاشی نگاه کرد حس کرد این طرح حس واقعی او را نشان می دهد حس نمیکرد دارد اغراق میکند یا طرح بی معناست؛ حس می کرد این طرح تجسمی صادقانه از حس حاضر اوست. برگه را از دفتر کند و آرام توی کولهاش سراند
رامتین و ترس از آینده
فردای آنروز در راهروی شلوغ، وقتی سعی می کرد کتاب ریاضیاش را از کیف بیرون بکشد، کاغذ سر خورد و روی زمین افتاد. صدایی شنید که گفت: هی، یه چیزی از کیفت افتاد زمین
وقتی برگشت اقای ییلماز مددکار اجتماعی مدرسه را دید. او خم شد و نقاشی را با جدیت و بدون خنده، از روی زمین برداشت و پرسید: این رو تو کشیدی؟
رامتین حس کرد دارد از خجالت ذوب می شود. دلش میخواست بگوید نه، اما سرش را تکان داد و زیر لب گفت: فقط یه نقاشی هست که دیشب کشیدم
آقای ییلماز با لحنی نرم گفت
خیلی اثرگذار هست. چیزهای زیادی توشه. دوست داری یه وقتی دربارش حرف بزنیم؟ فقط اگه خودت بخوای، خب؟
چیزی در صدای او بود که باعث شد فشار روی سینهی رامتین کمی کمتر شود. بعد از چند لحظه مکث، رامتین گفت: بله
قرار گذاشتند فردا در اتاق مشاورهی کوچک همدیگر را ببینند.
رامتین و ترس از آینده
فردای آنروز در راهروی شلوغ، وقتی سعی می کرد کتاب ریاضیاش را از کیف بیرون بکشد، کاغذ سر خورد و روی زمین افتاد. صدایی شنید که گفت: هی، یه چیزی از کیفت افتاد زمین
وقتی برگشت اقای ییلماز مددکار اجتماعی مدرسه را دید. او خم شد و نقاشی را با جدیت و بدون خنده، از روی زمین برداشت و پرسید: این رو تو کشیدی؟
رامتین حس کرد دارد از خجالت ذوب می شود. دلش میخواست بگوید نه، اما سرش را تکان داد و زیر لب گفت: فقط یه نقاشی هست که دیشب کشیدم
آقای ییلماز با لحنی نرم گفت
خیلی اثرگذار هست. چیزهای زیادی توشه. دوست داری یه وقتی دربارش حرف بزنیم؟ فقط اگه خودت بخوای، خب؟
چیزی در صدای او بود که باعث شد فشار روی سینهی رامتین کمی کمتر شود. بعد از چند لحظه مکث، رامتین گفت: بله
قرار گذاشتند فردا در اتاق مشاورهی کوچک همدیگر را ببینند.
رامتین و ترس از آینده
اتاق مشاوره گرم و ساکت بود. یک گلدان روی لبهی پنجره بود. روی دیوار پوسترِ تکنیکهای کنترل استرسِ امتحان به سه زبان آویزان بود. نقاشی ساعتشنی روی میز، بینشان بود.
آقای ییلماز با ملایمت گفت: به نظر میرسه خیلی چیزها رو با خودت حمل میکنی؛ بین دو جا، بین دو زمان
رامتین به نقاشی نگاه کرد و گفت:
حس میکنم چند سال رو از دست دادم. از ایران که مهاجرت کردیم باید همهچیز رو از نو شروع میکردم. زبان جدید، سیستم مدرسهی جدید. حس میکنم همیشه دارم دنبال بقیه میدوم؛ انگار زمان برای من خیلی تندتر از بقیه میگذره کمی مکث کرد و با صدایی آرامتر اضافه کرد: فکر می کنم اگه نتونم خودمو به بقیه برسونم، هیچوقت آیندهی واقعی ندارم
چند لحظه به سکوت گذشت آقای ییلماز گفت: «با توجه به شرایطی که پشت سر گذاشتی، کاملاً قابل فهمه که اینطوری احساس میکنی. تو کشورت رو عوض کردی، زبان عوض کردی؛ این برای مغز و قلب خیلی بزرگه
با نوک انگشت به ترک وسط نقاشی اشاره کردو گفت، وقتی به این ترک نگاه میکنی، توی بدنت چه حسی پیدا میکنی؟
رامتین گفت: وقتی به شرایطم فکر می کنم فشار زیادی روی قفسه سینه و سرم حس می کنم. مثلا وقتی چند روز پیش همه تو راهرو دربارهی آیندهشون حرف میزدند من همچین حالی داشتم و حس میکردم مغزم کار نمی کنه
آقای ییلماز با احتیاط پرسید: تا حالا پیش اومده علائم بدنی هم داشته باشی؟ مثلاً تپش قلب شدید، سرگیجه، یا اینکه حس کنی نمیتونی نفس بکشی؟
بله چند بار این حالتها به سراغم آمده. بیشتر شبها این حال بهم دست میده. یه بار فکر کردم سکتهی قلبی کردم
رامتین و ترس از آینده
اتاق مشاوره گرم و ساکت بود. یک گلدان روی لبهی پنجره بود. روی دیوار پوسترِ تکنیکهای کنترل استرسِ امتحان به سه زبان آویزان بود. نقاشی ساعتشنی روی میز، بینشان بود.
آقای ییلماز با ملایمت گفت: به نظر میرسه خیلی چیزها رو با خودت حمل میکنی؛ بین دو جا، بین دو زمان
رامتین به نقاشی نگاه کرد و گفت:
حس میکنم چند سال رو از دست دادم. از ایران که مهاجرت کردیم باید همهچیز رو از نو شروع میکردم. زبان جدید، سیستم مدرسهی جدید. حس میکنم همیشه دارم دنبال بقیه میدوم؛ انگار زمان برای من خیلی تندتر از بقیه میگذره کمی مکث کرد و با صدایی آرامتر اضافه کرد: فکر می کنم اگه نتونم خودمو به بقیه برسونم، هیچوقت آیندهی واقعی ندارم
چند لحظه به سکوت گذشت آقای ییلماز گفت: «با توجه به شرایطی که پشت سر گذاشتی، کاملاً قابل فهمه که اینطوری احساس میکنی. تو کشورت رو عوض کردی، زبان عوض کردی؛ این برای مغز و قلب خیلی بزرگه
با نوک انگشت به ترک وسط نقاشی اشاره کردو گفت، وقتی به این ترک نگاه میکنی، توی بدنت چه حسی پیدا میکنی؟
رامتین گفت: وقتی به شرایطم فکر می کنم فشار زیادی روی قفسه سینه و سرم حس می کنم. مثلا وقتی چند روز پیش همه تو راهرو دربارهی آیندهشون حرف میزدند من همچین حالی داشتم و حس میکردم مغزم کار نمی کنه
آقای ییلماز با احتیاط پرسید: تا حالا پیش اومده علائم بدنی هم داشته باشی؟ مثلاً تپش قلب شدید، سرگیجه، یا اینکه حس کنی نمیتونی نفس بکشی؟
بله چند بار این حالتها به سراغم آمده. بیشتر شبها این حال بهم دست میده. یه بار فکر کردم سکتهی قلبی کردم
رامتین و ترس از آینده
چند شب قبل رامتین در تخت دراز کشیده بود و سقف را نگاه میکرد. فکرهای مربوط به آینده مغزش را حسابی درگیر کرده بودند:
اگه نتونی آدم موفقی بشی چی؟ اگه هیچوقت کار پیدا نکنی؟ اگه اونا به خاطر تو اومده باشن اینجا و بعد پشیمون بشن؟
سؤالها آنقدر تند شدند که احساس کرد مغزش میخواهد منفجر شود. بعد قلبش شروع کرد به تپیدن خیلی زیاد. سینهاش تنگ شد. حس میکرد هوای کافی برای نفس کشیدن نیست، انگار کسی اکسیژنِ اتاق را دزدیده باشد. انگشتانش گزگز میکردند. صورتش همزمان داغ و سرد شده بود. ناگهان نشست و دستش را روی سینهاش گذاشت. باخ ودش گفت
دارم میمیرم. دارم میمیرم. قلبم داره می ایسته
سعی کرد یک نفس عمیق بکشد، اما فقط باعث شد همه چیز عجیب تر بنظر برسد. انگار اتاق از او دور میشد، انگار خودش را از بیرون نگاه میکرد.
پدر و مادرش را صدا نکرد؛ نمیخواست آنها را بترساند.
بعد از چند دقیقه، آن حس کمکم ضعیف شد. قلبش هنوز تند میزد، اما ریههایش دوباره کار میکردند. و کم کم همه چیز طبیعی شد. وقتی همه چیز تمام شد، میلرزید و حسابی خسته بود.
حالا او همهی اینها را با صدایی آهسته برای آقای ییلماز تعریف میکرد.
رامتین و ترس از آینده
چند شب قبل رامتین در تخت دراز کشیده بود و سقف را نگاه میکرد. فکرهای مربوط به آینده مغزش را حسابی درگیر کرده بودند:
اگه نتونی آدم موفقی بشی چی؟ اگه هیچوقت کار پیدا نکنی؟ اگه اونا به خاطر تو اومده باشن اینجا و بعد پشیمون بشن؟
سؤالها آنقدر تند شدند که احساس کرد مغزش میخواهد منفجر شود. بعد قلبش شروع کرد به تپیدن خیلی زیاد. سینهاش تنگ شد. حس میکرد هوای کافی برای نفس کشیدن نیست، انگار کسی اکسیژنِ اتاق را دزدیده باشد. انگشتانش گزگز میکردند. صورتش همزمان داغ و سرد شده بود. ناگهان نشست و دستش را روی سینهاش گذاشت. باخ ودش گفت
دارم میمیرم. دارم میمیرم. قلبم داره می ایسته
سعی کرد یک نفس عمیق بکشد، اما فقط باعث شد همه چیز عجیب تر بنظر برسد. انگار اتاق از او دور میشد، انگار خودش را از بیرون نگاه میکرد.
پدر و مادرش را صدا نکرد؛ نمیخواست آنها را بترساند.
بعد از چند دقیقه، آن حس کمکم ضعیف شد. قلبش هنوز تند میزد، اما ریههایش دوباره کار میکردند. و کم کم همه چیز طبیعی شد. وقتی همه چیز تمام شد، میلرزید و حسابی خسته بود.
حالا او همهی اینها را با صدایی آهسته برای آقای ییلماز تعریف میکرد.
رامتین و ترس از آینده
آقای ییلماز بعد از شنیدن حرفهای رامتین گفت:
به نظر میرسه یه حملهی پانیک داشتی. این کلمه رو قبلاً شنیدی؟
رامتین شانه بالا انداخت و گفت نه، ولی حس می کنم یک مشکل خیلی بزرگ دارم… گاهی فکر می کنم ممکنه دیوونه بشم یا بمیرم
آقای ییلماز سرش را تکان داد و گفت حملهی پانیک همینطوره؛ خیلی ترسناکه. اما مهمه بدونی: این حمله، زنگ خطرِ بدنته که داره خیلی جدی بهت هشدار میده. احساس خطرناکی میده، ولی خودش خطرناک نیست. بدنت سعی میکنه ازت محافظت کنه، حتی وقتی تهدیدِ واقعی وجود نداره
رامتین و ترس از آینده
آقای ییلماز بعد از شنیدن حرفهای رامتین گفت:
به نظر میرسه یه حملهی پانیک داشتی. این کلمه رو قبلاً شنیدی؟
رامتین شانه بالا انداخت و گفت نه، ولی حس می کنم یک مشکل خیلی بزرگ دارم… گاهی فکر می کنم ممکنه دیوونه بشم یا بمیرم
آقای ییلماز سرش را تکان داد و گفت حملهی پانیک همینطوره؛ خیلی ترسناکه. اما مهمه بدونی: این حمله، زنگ خطرِ بدنته که داره خیلی جدی بهت هشدار میده. احساس خطرناکی میده، ولی خودش خطرناک نیست. بدنت سعی میکنه ازت محافظت کنه، حتی وقتی تهدیدِ واقعی وجود نداره
رامتین و ترس از آینده
او کاغذی برداشت و یک مربع کشید. میخوای یه چیز را امتحان کنیم؟ به این میگن تنفسِ مربعی یا Box Breathing. تصور کن با نفسهات دور این مربع راه میری. عددها را روی چهار ضلع مربع نوشت.
با چهار شماره آروم ریه هات رو از هوا پر می کنی … چهار شماره هوا رو نگه میداری… بعدچهار شماره بازدم… چهار شماره مکث. بعد دوباره از اول
آنها اینکار را چند بار با هم تمرین کردند. هر بار شانههای رامتین کمی شلتر میشد.
رامتین گفت حس می کنم بدنم سنگین تر شده و ذهنم دیگه اونقدر شلوغ نیست
آقای ییلماز لبخند زد و گفت، عالیه. این رو وقتی حالت خوبه هم تمرین کن، که وقتی پانیک میآد، بدنت راه رو بلد باشه
رامتین و ترس از آینده
بعد ادامه داد:
بعضی وقتها فکرها آنقدر تند در مغز حرکت می کنند که نفسکشیدن تنها کافی نیست. اونوقت میتونیم از پنج حس کمک بگیریم تا برگردیم به لحظه حال. اینجا روی پنج حس بدن تمرکز می کنی و دنبال اینها می گردی. آقای ییلماز روی برگهی دیگری نوشت:
پنج چیزی که میبینی
چهار چیزی که میتونی با دست لمس کنی
سه چیزی که میشنوی
دو چیزی که بو میکنی
یک چیزی که مزهش رو احساس میکنی یا تصور میکنی
اسم این یه تمرینِ زمینگیر کردن مغز یا grounding ـه. وقتی پانیک میآد، مغزت از مکانی که هستی میره بیرون و توی فیلمهای ترسناکِ آینده که در ذهنت جریان داره شروع به دویدن می کنه. این تمرین تو رو دوباره به لحظه حال بر می گردونه. حالا با هم تمرین کنیم.
رامتین گفت: پنجره، پوشهی زرد، خودکار آبی، گلدون، کفشهام … بعد صداها را نام برد، بعد چیزهایی را که میتوانست لمس کند.
در پایان، آقای ییلماز گفت:
یه چیز دیگه هم هست که میتونه کمک کنه؛ چیزی که بعضیها بهش میگن شیءِ امن یا شیءِ زمینگیر
کمی جلو آمد و توضیح داد:
یه چیز کوچیکه که میتونی هر جا همراهت داشته باشی؛ وقتی میترسی، دستت میگیری تا یادت بیاره ابزارهایی داری. بعضیها سنگ کوچیک، دستبند یا یه عروسک خیلی ریز همراهشون دارن. مهم اینه که برات معنی داشته باشه؛ چیزی که با داستان خودت جور دربیاد
در راه برگشت به خانه، جملهاش در سر رامتین میچرخید:
چیزی که با داستانت جور دربیاد…
رامتین و ترس از آینده
بعد ادامه داد:
بعضی وقتها فکرها آنقدر تند در مغز حرکت می کنند که نفسکشیدن تنها کافی نیست. اونوقت میتونیم از پنج حس کمک بگیریم تا برگردیم به لحظه حال. اینجا روی پنج حس بدن تمرکز می کنی و دنبال اینها می گردی. آقای ییلماز روی برگهی دیگری نوشت:
پنج چیزی که میبینی
چهار چیزی که میتونی با دست لمس کنی
سه چیزی که میشنوی
دو چیزی که بو میکنی
یک چیزی که مزهش رو احساس میکنی یا تصور میکنی
اسم این یه تمرینِ زمینگیر کردن مغز یا grounding ـه. وقتی پانیک میآد، مغزت از مکانی که هستی میره بیرون و توی فیلمهای ترسناکِ آینده که در ذهنت جریان داره شروع به دویدن می کنه. این تمرین تو رو دوباره به لحظه حال بر می گردونه. حالا با هم تمرین کنیم.
رامتین گفت: پنجره، پوشهی زرد، خودکار آبی، گلدون، کفشهام … بعد صداها را نام برد، بعد چیزهایی را که میتوانست لمس کند.
در پایان، آقای ییلماز گفت:
یه چیز دیگه هم هست که میتونه کمک کنه؛ چیزی که بعضیها بهش میگن شیءِ امن یا شیءِ زمینگیر
کمی جلو آمد و توضیح داد:
یه چیز کوچیکه که میتونی هر جا همراهت داشته باشی؛ وقتی میترسی، دستت میگیری تا یادت بیاره ابزارهایی داری. بعضیها سنگ کوچیک، دستبند یا یه عروسک خیلی ریز همراهشون دارن. مهم اینه که برات معنی داشته باشه؛ چیزی که با داستان خودت جور دربیاد
در راه برگشت به خانه، جملهاش در سر رامتین میچرخید:
چیزی که با داستانت جور دربیاد…
رامتین و ترس از آینده
چند شب بعد، مامان پشت میز نشسته بود و چند رشته نخ پنبهای رنگی جلویش بود. رامتین پرسید: چی درست میکنی؟
مامان گفت: یه جاکلیدیِ مَکرومه. وقتی همسن تو بودم از اینا زیاد درست می کردم. دوست داری یاد بگیری؟
رامتین شانه بالا انداخت، اما کنارش نشست. مامان آهسته و با حوصله گرهها را نشانش داد؛ نخها از رو و زیرِ هم رد میشدند و الگوی محکمی میساختند. اوّل، انگشتهای رامتین کند و گیج بودند، بعد کمکم راه افتادند. وقتی کار تقریباً تمام شد، مامان از کشو پلاکِ چوبی کوچک درآورد.
گفت: میخوای چیزی روش بنویسیم؟
رامتین کمی فکر کرد و گفت، میخوام یکطرف پلاک بنویسم، قدم به قدم… و طرف دیگرش step by step
مامان لبخند زد و پرسید، چرا؟
رامتین گفت: «چون بعضی وقتها میخوام خیلی سریع جواب همه سوالاتم برای آینده رو بدونم و همین باعث ترس و وحشتم میشه. میخوام یه چیزی باشه که یادم بیاره فقط قدم بعدی مهمه، نه همهی زندگی
وقتی جاکلیدی آماده شد، نخها همزمان زبر و نرم بودند. لمس پلاک چوبی حس خوبی بهش میداد.
آن را به زیپِ کولهپشتیاش وصل کرد و احساس کرد برای اولین بار تنها چیزی که با خود به مدرسه میبرد ترس هایش نیست؛ چیزی همراهش است که شاید کمک کند با ترسهایش مواجه شود.
رامتین و ترس از آینده
چند شب بعد، مامان پشت میز نشسته بود و چند رشته نخ پنبهای رنگی جلویش بود. رامتین پرسید: چی درست میکنی؟
مامان گفت: یه جاکلیدیِ مَکرومه. وقتی همسن تو بودم از اینا زیاد درست می کردم. دوست داری یاد بگیری؟
رامتین شانه بالا انداخت، اما کنارش نشست. مامان آهسته و با حوصله گرهها را نشانش داد؛ نخها از رو و زیرِ هم رد میشدند و الگوی محکمی میساختند. اوّل، انگشتهای رامتین کند و گیج بودند، بعد کمکم راه افتادند. وقتی کار تقریباً تمام شد، مامان از کشو پلاکِ چوبی کوچک درآورد.
گفت: میخوای چیزی روش بنویسیم؟
رامتین کمی فکر کرد و گفت، میخوام یکطرف پلاک بنویسم، قدم به قدم… و طرف دیگرش step by step
مامان لبخند زد و پرسید، چرا؟
رامتین گفت: «چون بعضی وقتها میخوام خیلی سریع جواب همه سوالاتم برای آینده رو بدونم و همین باعث ترس و وحشتم میشه. میخوام یه چیزی باشه که یادم بیاره فقط قدم بعدی مهمه، نه همهی زندگی
وقتی جاکلیدی آماده شد، نخها همزمان زبر و نرم بودند. لمس پلاک چوبی حس خوبی بهش میداد.
آن را به زیپِ کولهپشتیاش وصل کرد و احساس کرد برای اولین بار تنها چیزی که با خود به مدرسه میبرد ترس هایش نیست؛ چیزی همراهش است که شاید کمک کند با ترسهایش مواجه شود.
رامتین و ترس از آینده
چند هفته بعد، امتحانات نهایی رسید. معلم جلوی کلاس دربارهی معدلها، فرمها و اینکه کدام نمره برای کدام مدرسه لازم است صحبت میکرد
یکی پرسید: برای اون Gymnasium چند امتیاز لازمه؟
همان لحظه رامتین با خودش فکر کرد: الان میاد…
قلبش تندتر شد. سینهاش تنگ شد. همان چرخش آشنا توی سرش شروع شد:
اگه نتونی درسهات رو پاس کنی چی؟ اگه بیوفتی، اگه بیوفتی…
صداها دور و محو شدند. همه چیز محو و مات شد؛ انگار کلاس از او دور میشد. تقریباً بیاختیار، دستش رفت سمت کولهاش. انگشتانش جاکلیدیِ مکرمه را پیدا کردند. گرهها را محکم در دست فشار داد؛ زیر لب گفت، بافت و نرمی نخها را حس کن. واقعی. اینجایی
در ذهنش مربعِ تنفس را دید
دم – یک، دو، سه، چهار…
نگهداشتن – یک، دو، سه، چهار…
بازدم – یک، دو، سه، چهار…
مکث – یک، دو، سه، چهار…
چند بار دورِ مربع نفس کشید. بعد تمرینِ «پنج حس» را در ذهنش شروع کرد:
پنج چیزی که میبینم: تختهی سفید، هودی سبزِ سارا، ساعت دیواری، پنجره، جامدادیِ خودش
چهار چیزی که لمس میکنم: صندلی زیر پاها، کفشها دورِ پا، لبهی چوبیِ میز، جاکلیدیِ توی دست
سه صدا: خشخشِ خودکارها، صدای معلم، ماشین بیرون
موجِ حمله پانیک هنوز بود، اما این بار او را غرق نکرد؛ بیشتر شبیه بادِ شدیدی بود که از کنارش رد میشد، نه مثل آب عمیقی که او را پایین میکشد. کمکم صداها دوباره واضحتر شدند. معلم هنوز حرف میزد، یک نفر شوخی کرد، چند نفر خندیدند. قلب رامتین هنوز تند میزد، اما حالا میتوانست کلمهها را دوباره بشنود
با تعجب فکر کرد، کار کرد. حمله پانیک اینجاست، ولی من هم اینجا هستم
رامتین و ترس از آینده
چند هفته بعد، امتحانات نهایی رسید. معلم جلوی کلاس دربارهی معدلها، فرمها و اینکه کدام نمره برای کدام مدرسه لازم است صحبت میکرد
یکی پرسید: برای اون Gymnasium چند امتیاز لازمه؟
همان لحظه رامتین با خودش فکر کرد: الان میاد…
قلبش تندتر شد. سینهاش تنگ شد. همان چرخش آشنا توی سرش شروع شد:
اگه نتونی درسهات رو پاس کنی چی؟ اگه بیوفتی، اگه بیوفتی…
صداها دور و محو شدند. همه چیز محو و مات شد؛ انگار کلاس از او دور میشد. تقریباً بیاختیار، دستش رفت سمت کولهاش. انگشتانش جاکلیدیِ مکرمه را پیدا کردند. گرهها را محکم در دست فشار داد؛ زیر لب گفت، بافت و نرمی نخها را حس کن. واقعی. اینجایی
در ذهنش مربعِ تنفس را دید
دم – یک، دو، سه، چهار…
نگهداشتن – یک، دو، سه، چهار…
بازدم – یک، دو، سه، چهار…
مکث – یک، دو، سه، چهار…
چند بار دورِ مربع نفس کشید. بعد تمرینِ «پنج حس» را در ذهنش شروع کرد:
پنج چیزی که میبینم: تختهی سفید، هودی سبزِ سارا، ساعت دیواری، پنجره، جامدادیِ خودش
چهار چیزی که لمس میکنم: صندلی زیر پاها، کفشها دورِ پا، لبهی چوبیِ میز، جاکلیدیِ توی دست
سه صدا: خشخشِ خودکارها، صدای معلم، ماشین بیرون
موجِ حمله پانیک هنوز بود، اما این بار او را غرق نکرد؛ بیشتر شبیه بادِ شدیدی بود که از کنارش رد میشد، نه مثل آب عمیقی که او را پایین میکشد. کمکم صداها دوباره واضحتر شدند. معلم هنوز حرف میزد، یک نفر شوخی کرد، چند نفر خندیدند. قلب رامتین هنوز تند میزد، اما حالا میتوانست کلمهها را دوباره بشنود
با تعجب فکر کرد، کار کرد. حمله پانیک اینجاست، ولی من هم اینجا هستم
رامتین و ترس از آینده
چند هفته بعد، روز ارائهی بعدیِ درسِ آلمانی رسید. از صبح، همان ترسِ قدیمی مثل مهمانِ ناخوانده برگشت. در اتوبوسِ مدرسه، حس می کرد شکمش پر از سنگ است و دستهایش سرد بود. ذهنش دوباره میخواست به سمتِ داستان بافی های ترسناک بدود
امروز همهچی رو یادت میره… و همه بهت میخندن… معلم فکر میکنه تنبلی …
دستش را به سمت کوله برد. جاکلیدی را پیدا کرد و میان انگشتانش گرفت. در ذهنش شروع کرد به نفسکشیدن دورِ مربع؛ به آرامی دم، نگهداشتن، بازدم، مکث
بعد از پنجره به بیرون نگاه کرد و پنج چیزی را نام برد
سگ، چراغ راهنمایی، نانوایی، دوچرخهسوار، درخت
درد شکمش از بین نرفت ولی کمتر شد
وقتی نوبت ارائهی او شد، هنوز میلرزید. یک جمله را فراموش کرد و مجبور شد به برگهاش نگاه کند؛ صدایش کمی لرزید ولی ادامه داد. نایستاد و نگفت نمیتونم
وقتی ارائه تمام شد، چند نفر برای او دست زدند
معلم لبخند زد و زیر برگهی او نوشت، ساختار خوب – استدلال قوی
آن شب، قبل از خواب، خیلی خسته بود – اما نوعِ دیگری از خستگی؛ خستگیِ بعد از جنگیدن، نه فقط بعد از ترسیدن
رامتین و ترس از آینده
چند هفته بعد، روز ارائهی بعدیِ درسِ آلمانی رسید. از صبح، همان ترسِ قدیمی مثل مهمانِ ناخوانده برگشت. در اتوبوسِ مدرسه، حس می کرد شکمش پر از سنگ است و دستهایش سرد بود. ذهنش دوباره میخواست به سمتِ داستان بافی های ترسناک بدود
امروز همهچی رو یادت میره… و همه بهت میخندن… معلم فکر میکنه تنبلی …
دستش را به سمت کوله برد. جاکلیدی را پیدا کرد و میان انگشتانش گرفت. در ذهنش شروع کرد به نفسکشیدن دورِ مربع؛ به آرامی دم، نگهداشتن، بازدم، مکث
بعد از پنجره به بیرون نگاه کرد و پنج چیزی را نام برد
سگ، چراغ راهنمایی، نانوایی، دوچرخهسوار، درخت
درد شکمش از بین نرفت ولی کمتر شد
وقتی نوبت ارائهی او شد، هنوز میلرزید. یک جمله را فراموش کرد و مجبور شد به برگهاش نگاه کند؛ صدایش کمی لرزید ولی ادامه داد. نایستاد و نگفت نمیتونم
وقتی ارائه تمام شد، چند نفر برای او دست زدند
معلم لبخند زد و زیر برگهی او نوشت، ساختار خوب – استدلال قوی
آن شب، قبل از خواب، خیلی خسته بود – اما نوعِ دیگری از خستگی؛ خستگیِ بعد از جنگیدن، نه فقط بعد از ترسیدن
رامتین و ترس از آینده
آن شب بالاخره تصمیم گرفت همهچیز را برای مامان تعریف کند؛ از حملهی پانیک، تا اتاق مشاوره، از تنفس مربعی، از تمرینِ پنج حس و از جاکلیدی. مامان روی تخت کنارش نشست و ساکت گوش داد. وقتی رامتین حرفش تمام شد، هر دو چند لحظه ساکت ماندند.بعد مامان یک نفسِ عمیق کشید و آرام گفت، وقتی همسن تو بودم، قلبِ منم بعضی وقتها همینطوری تند میزد. نمیدونستم چرا اینطوری میشم. فکر میکردم ضعیفم، یا دارم دیوونه میشم. کسی کلمهی پانیک رو برام توضیح نداده بود
به جاکلیدی نگاه کرد و لبخند زد و گفت. خوشحالم تو حالا این چیزها رو زود یاد گرفتی. تو ضعیف نیستی رامتین. فقط بدنت بعضی وقتها خیلی بلند حرف میزنه. این ابزارها کمک میکنن که صدای ترس رو کمتر و صدای خودت رو بلندتر بشنوی
رامتین چیزی نگفت، فقط سرش را روی شانهی مامان گذاشت و نفسش آرامتر شد
رامتین و ترس از آینده
آن شب بالاخره تصمیم گرفت همهچیز را برای مامان تعریف کند؛ از حملهی پانیک، تا اتاق مشاوره، از تنفس مربعی، از تمرینِ پنج حس و از جاکلیدی. مامان روی تخت کنارش نشست و ساکت گوش داد. وقتی رامتین حرفش تمام شد، هر دو چند لحظه ساکت ماندند.بعد مامان یک نفسِ عمیق کشید و آرام گفت، وقتی همسن تو بودم، قلبِ منم بعضی وقتها همینطوری تند میزد. نمیدونستم چرا اینطوری میشم. فکر میکردم ضعیفم، یا دارم دیوونه میشم. کسی کلمهی پانیک رو برام توضیح نداده بود
به جاکلیدی نگاه کرد و لبخند زد و گفت. خوشحالم تو حالا این چیزها رو زود یاد گرفتی. تو ضعیف نیستی رامتین. فقط بدنت بعضی وقتها خیلی بلند حرف میزنه. این ابزارها کمک میکنن که صدای ترس رو کمتر و صدای خودت رو بلندتر بشنوی
رامتین چیزی نگفت، فقط سرش را روی شانهی مامان گذاشت و نفسش آرامتر شد
رامتین و ترس از آینده
البته بعد از آن شب، ترس برای همیشه ناپدید نشد. بعضی شبها هنوز هم آینده مثل سایهی خیلی بزرگی بالا سرش میایستاد. وقتی روی تخت دراز میکشید و سوالهایش در مورد آینده دوباره به ذهنش حمله می کردند
اگه امتحاناتم را قبول نشم چی؟
اگه نتونم کار پیدا کنم چی؟
اگه بقیه راهشون رو پیدا کنن و من هنوز ندونم چی میخوام چی؟
اما حالا تنها نبود. دستش را دراز میکرد و جاکلیدیِ مکرمه را از کنار بالش برمیداشت. گرههای نخ را زیر انگشتانش حس میکرد؛ پلاک چوبی را لمس میکرد؛ نفسهای مربعی میکشید و دورِ اتاق را نگاه میکرد
پوستر روی دیوار، کفشهای کهنهی کنار در، کولهپشتیِ آویزان، عکسِ پدربزرگ و مادربزرگ
با خودش خیلی آرام – آنقدر که هیچکس دیگر نمیتوانست بشنود – زمزمه میکرد
قدم به قدم… step by step…
هر بار که این کار را میکرد، موجِ ترس کمی شکل عوض میکرد؛
نه اینکه ناپدید شود، اما دیگر تنها نیروی توی اتاق نبود
رامتین و ترس از آینده
البته بعد از آن شب، ترس برای همیشه ناپدید نشد. بعضی شبها هنوز هم آینده مثل سایهی خیلی بزرگی بالا سرش میایستاد. وقتی روی تخت دراز میکشید و سوالهایش در مورد آینده دوباره به ذهنش حمله می کردند
اگه امتحاناتم را قبول نشم چی؟
اگه نتونم کار پیدا کنم چی؟
اگه بقیه راهشون رو پیدا کنن و من هنوز ندونم چی میخوام چی؟
اما حالا تنها نبود. دستش را دراز میکرد و جاکلیدیِ مکرمه را از کنار بالش برمیداشت. گرههای نخ را زیر انگشتانش حس میکرد؛ پلاک چوبی را لمس میکرد؛ نفسهای مربعی میکشید و دورِ اتاق را نگاه میکرد
پوستر روی دیوار، کفشهای کهنهی کنار در، کولهپشتیِ آویزان، عکسِ پدربزرگ و مادربزرگ
با خودش خیلی آرام – آنقدر که هیچکس دیگر نمیتوانست بشنود – زمزمه میکرد
قدم به قدم… step by step…
هر بار که این کار را میکرد، موجِ ترس کمی شکل عوض میکرد؛
نه اینکه ناپدید شود، اما دیگر تنها نیروی توی اتاق نبود